سفر نامه ی علی‌ کوچیکه... قسمت دوم

دل کندن سخته ، برای هر آدمی . برای یکی مثل من که به زنگ در خونه هم وابسته میشه یا وابسته هست ، سخت تر .شروع  کردم تا بهش فکر نکنم تا روزی که  اتفاق بیفته . راستش انقدر سرم شلوغ شد که  فرصت فکر کردن بهش رو هم پیدا نمیکردم. اما وقتی فرصت میشد...چشمهام خیره میشد ، گوشهام سنگین میشد ، دستهام سست میشد و فکرم پر میکشید ... بغض میکردم و گلوم فشرده میشد.
روزای آخر پر قرار خداحافظی بود...منی که از خاطره فراری بودم دوربین دستم گرفته بودمو خاطره  میساختم.
خونواده ... مادری که همیشه نگران بود تبدیل شد بود به یک وردست که حالا کارام رو سریع تر انجام میداد و شرایط رو برای رفتنم جور میکرد... با اینکه براش خیلی سخته و میدونم از ته دل راضی به رفتن من نیست.
خواهر، خواهری که ساده بودو سادگیش همیشه اذیتم میکرد چون مثل من نبود ولی برای خودش کسی بود با این سادگیش. پدر تنها کسی بود که شاید واقعن دلش به سفر من راضی بود چرا که میخواست اشتباهی که خودش تو جوونی کرد من نکنم. رفتن و موفق شدن... اگر واقعن داستان این باشه...


فراری شدم. یا بهتر ، مسافر شدم. گفتم : زودتراز اونی که فکرش رو میکردم اتفاق افتاد...
مادر ساکت بود. پدر نصیحت میکرد و خواهر غم داشت. من ؟ نمیدونم !
 هیچوقت خودم رو انقدر قوی ندیده بودم. وقتی برای آخرین بار میخواستم از بازرسی رد بشم بغض خواهرم شکست، مادرم، و پدرم که گریه اش اشک نداشت... و من که  سعی کردم اشکی نریزم مبادا بر غم آنها افزود شود .
تمام شد...قسمت اول نمایش فرار من،سفر من...مثل آن ترانه...سفر کردیم رسیدیم به اولین بزنگاه ...

/ 6 نظر / 21 بازدید
شهاب

علی لپ آوردیا ! این سفرنامه نوشتنت از خود سفرت طولانی تر شده فک کنم ! چی بر سر این وبلاگت اومده که این همه دوسش داشتی و الان سراغش انقد کم میای ؟

Sahar

adam seryal ham k mibine hamash yek hafte bayad sabr kone, safarname sali yek bar up mishe dige?

سمیرا

سللللللللللللللللللللللللام کجایی بابا؟دلم برات تنگ شده علی کوچیکه خودمون.بی وفا شدیا اصلان معلومه کجایی ؟ خوبی؟خوشی؟چه می کنی؟شاید تو ما رو فراموش کنی علی جان ولی من همیشه به یاد دوستای خوبم.هستم.اینقدر دلتنگی نکن.مواظب خودت باش.دوست داری بیا پیشم.[گل][قلب][ماچ]